پنج شنبه 3 بهمن 1392

قسمت دوم داستان:داشتم میگفتم که عاشق فاطی شده بودم.بعد چند وقت اس دادن یه قرار تو کافه گذاشتیم ولی خب اینجا رودان بود نمیشد حرف طد و در حد دیدن.یکی از بد ترین شوک هام این بود که فاطی گوشیش برا همیشه خاموش شد.من هنوز امید وارم که یکی اس بده بگه سلام من فاطی ام.لحظه های سختی رو داشتیم از این طرف یاسمن هر دیقه اس میدادو چرت میگفت از اون طرفم فاطی پا نمیداد.از قرار رفتم سراغ ندا خانم.گفتم که فلان شده و یه نقشه کشیدیم که ندا جلوی فاطی بشه دوست دختر من تا بلکه فاطی پا بده.زیاد نقشه خوبی نبود اما خب کمک کرد.از قرار معلوم قرار بود تو امتحانات نوبت دوم بعد تموم شدن هر امتحان بریم تو یه پارکی حضور دیدار اونا کنیم همین طورم شد اما بعد چند روز چند نفر از شهدای کربلا اومدن گفتن که چیکار میکنیدو .... خلاصه هممون تنمون به دعوا خارش میداد .گفتم اینجا جاش نیس بیا بریم تو کوچه مصی اینا خلاصه رفتیم و یه ضربه مشت خوردم و دوتا زدم و ... الانم البته دوستیم.همینجور که فاطی خاموش بود گوشیش اعصاب منم خورد بود.آخه همیشه با اس اون بیدار میشدم و با اس اون خواب میرفتم و واقعا برام سخت بود تا اینکه...... بقیش قسمت سه
نظرات شما عزیزان: